سنگ سپيد |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
گنجيشکک اشی مشی
گنجشک زار و خسته تنها رو بوم نشسته
غم تو چشای خيسش بال و پرش شکسته
بی آشيون و لونه مونده بی آب و دونه
خشکه گلوی ناودون منتظر بارونه
از تو حياط از پنجره داد ميزنم از حنجره
گنجيشکک اشی مشی رو بوم خونمون نشين
گربهٔ ما رحم نداره آبرو و شرم نداره
با سيبيلای چربش با اون زبون نرمش
يه وقت ديدی خرت کرد چادر مرگ سرت کرد
پاشو ديگه يالّا ديگه بپر رو يه بوم ديگه
گنجشکک اشی مشی بازم ميگم اونجا نشين
برفم نياد گولّه ميشی شام و ناهار اون ميشی
چه سير باشه چه گشنه صد تا پرنده کشته
يه وقت ديدی خرت کرد چادر مرگ سرت کرد...
ديشب تا نيمه های شب، دخترکم را که گريه ميکرد آرام کردم. بعد خودم گريه کردم تا صبح.
| لینک | شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
شرم باد !
امضاء کنيم :
http://www.meydaan.org/petition.aspx?cid=52&pid=11
در رابطه :
http://azarestaan.blogspot.com/2007/03/blog-post_5584.html
| لینک | سهشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
يه عاشقی بود که يه روز...
يکی از بزرگترين آرزوهای من در تمام سالهای عمرم هميشه اين بوده که بتونم برم به يکی از کنسرتهای "ابی"، آقای صدا... حالا شنيدم کلّی کم کار شده و حتی يکی از دوستان که کانادا هستش ميگفت اين هفته اونجا کنسرت خداحافظيش رو برگزار ميکنه انگار... خب اين هم رفت کنار آرزوهای ديگه.
مسئله ناتوانی نيست واسه من، مسئله بی انگيزگيه. هيچی نيست اين وسط که بخوام بياويزم بهش. هيچکی از "آويزون بودن" خوشش نميآد، و من هم. اما وقتی گزينهٔ هم تراز بعدی "تعليق" باشه، به ناچار دستای خسته و لرزونت تو هوا به چيزی خواهند آويخت.
که تو مدتهاست اون آدم قبلی نيستی، دخترک.
پونه می ريخت تو دامنش، تا مادرش چادر کنه
می رفت که از بوی علف تمام شهرو پر کنه
غافل از اينکه راهشو جادوگره دزديده بود
رو صورت خورشيد خانم، خط سياه کشيده بود...
| لینک | دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
که غير از ما کسی به فکر ما نيست ...
ديشب که پاسارگاد می گفت کار مری اشتباهه، هرچی زور زدم دو تا کلمه بهش بگم،که بفهمه اين وسط حس زنونه ای هست که من بهتر از اون می تونم لمسش کنم، حسی اونقدر عميق که باعث ميشه فکر کنم تصميم مری درسته…نتونستم بگم. لال شدم عين خيلی وقتای آشنا. بعد آرزو کرد کنکور ارشدم رو خوب بدم، و خداحافظی کرد.
من هنوز فکر می کنم تا خودمون نجات پيدا نکنيم و نکرده باشيم،نمی تونيم کسی رو نجات بديم. و غايت زندگی همين نجات و همين رهاييه.
با اينکه خيلی تنهايی ها رو گذروندم و خيلی دردها در کنارش (و البته بودن با خيلی آدم ها و خيلی حضور ها و تجربه ها هم...)اما هنوز معتقدم تنهايی، بهتر از ادامه دادن با کسيه که روحت باهاش آرام و رها نيست.
| لینک | دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
۱۰
1
هی که ميگذرد هی بيشتر ميفهمم که مريم چه می گفت... که دردهايی هست در اين دنيا، که با هيچکس نمی توانی بازگو کنی شان
2
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
فردی که ز عصر خود فراتر باشد
شفیعی کدکنی
3
زن بودن رو قاطی نکنم با زن ايرانی بودن، يا دختر شهرستانی بودن...
خدا انسان هاش رو، اشرف مخلوقاتش رو در دو جنس آفريده. من زن شدم. من رو زن آفريد خدا.
4
دست خودم نيست. دلم ميسوزد. دائم ضربانی در مغزم ميزند، که زن بودنم را، ايرانی بودنم را، مسلمان بودم را بهم گوشزد ميکند. دلم ميسوزد برای خودم. دلم گرفته. مقصد من عشق بود، اما گم شده ام انگار. راهم را در اين مه پيدا نميکنم. توفان های اينجا به سوی نفرت ميبرندم. من ميترسم. من که دنبال عشق آمده بودم. من...
5
فراموش نخواهم کرد، برهنه شدن در مقابل آنان را که از من هيچ نميدانند و هيچ نميدانستند. اما خيالم نيست، نيست يا نبايد باشد؟نميدانم، اما خيالم نيست کماکان...
که زندگی را بايد با موهای پريشان در باد، نفس کشيد. که زندگی را بايد فرياد کرد.
6
زندگی؛ به ناچار. زندگی؛ اووووووووووممممم م م م م م...
زندگی؛ طعم گس دلچسبی که تا درش غوطه نزنی،خوشمزگی اش را نخواهی شناخت.
زندگی؛ در سنگر يک آغوش. عرض شونه هايی که از مال خودم پهن تره. بازوهايی که از مال خودم سفت تره. بودن کنار قلب تپنده ای که از مال من عاشق تره.
زندگی؛ اثبات انسانيت. با تمام بالا و پايينی هاش.
که من هر چه به سوی بی نيازی می دوم ، نيازمندتر ميشم.
من حيوان. من فرشته. من انسان.
اين هم ثبت ، که فراموش نکنم.
7
همه چيز خوب ميگذرد، فقط من کمی عجله دارم! کی مرا پيش خودت ميبری پس، خدا؟ اگر حالا وقت مردنم نيست چرا پس کلّه ی کوچک و پوک بيست و دو و اندی ساله ی من بايد پر از بوی مرگ باشد اين روزها؟ کی رها ميشوم از اين داروهای لعنتی؟
8
دارم پير شدن رو تجربه می کنم.
9
شب که چه عرض کنم
از همان اول غروب
چيزی شبيه خيال تو
دور سرم می چرخد
سرم می چرخد
می چرخد
سرم می چرخد
دور سرم می چرخد
چيزی شبيه خيال تو
از غروب که چه عرض کنم
از صبح.
چرخ - عليرضا بازرگان
10
نجيب و با شکوه و حيرت آور، تو خاتون تمام قصه هايی...
وقتی جلوی کامپيوتر چند تا دستمال مچاله افتاده باشه خيس از اشک و سياه از خط چشم، يعنی که من با خانم دکتر چت کردم.
| لینک | چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
POUR MOI ET , TOI . ET NOS MEMOIRES
از : دختره
http://beingdoxtar.blogspot.com/2007/01/blog-post_09.html
| لینک | پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
چهارشنبه های هميشه. جنازه های بر دوش. جنازه های مرجانک های رنگ به رنگ من. من عزادار. روزهای دوّم پريود. وسوسهٔ فرشته بودن. هوس تلنگر زدن به دستگاه تکراری آفرينش. خيال بی جنسيت شدن. خيال اثيری شدن.رهايی از دنيا.و رهايی از زمين.و من شر غاسق اذا وقب.هر بيست و چهار ساعت يک بار. دخترک هفده سالهٔ من ديگر آموخته که روياهای خوشگلش را در رود کارون بريزد، و مثل انسان زندگی کند. انسان! فرشته ها اين پايين نمی آيند ، دريغ...
| لینک | چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
گاهی ميبينم يه سری چيزايی که الان برام حکم "به دست آوردن" رو داره،يه وقتايی برام دقيقاً حکم "از دست دادن" رو داشته...
چه عجيبه زندگی. يعنی يه چيزی تو مايه های مسخره، يا بی اعتبار. شايدم اين صفت ها به خودم برگرده البته، نه به زندگی بيچاره. شايدم به چيزای ديگه ای که ازشون بی خبرم من.
| لینک | چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
پي خودم
از مريم ميرزا :
دارم اين روزها سعی می کنم که مستقل باشم. منظورم از استقلال آن چيزی نيست که گاهی حتی با جيغ و داد و کشمکش با ديگران به دنبالش بوده ام. دارم سعی می کنم در زماني كه كسي كنارم است با دنيا و مشكلات و بهروزي هاي دنياي خودش، من خلوت خودم را حفظ كنم. حتي وقتي سكوت كرده ايم آنقدر درگير فضا نباشم كه خلوت خودم مثل لذت بردن از نگاه به فضاي شهر، درختان لخت زمستاني يا توجه به صداي موسيقي اي دور را از ياد ببرم. آنقدر درگير جمع مان نباشم كه از ديده ها و شنيده ها و خوانده هايم به تفكر نرسم.
http://www.maryamir.com/archives/2007/01/post_77.html
| لینک | شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
30 دی
کلاس رو کنسل ميکنن.من به هيچکی نميگم.فقط تو.ميآی.آره ميام.دو سه روزه کسلی.چته.خب وضعم نامشخصه.بيخودی.همين.خوب ميشم.چکار کنيم اين دو ساعت رو.ای بابا کی گفته دو ساعت.ليسانس مخالفت با...رو داری تو.يه چيزی بخريم بخوريم.بگو برام از گربه ملوسه.اگه ميشد بشينم رو پات ميگفتم.خب الانم ميشه تو حالا يه کم بيا اينورتر.بابا من هرچی ميگم برا خودته.من گاوم پس فردا همه چی يادم ميره(؟)اما تو اين مدلی نيستی.چه قيافهٔ آروم جدی ای ميگيره حالا.من زبری رو حس کردم فقط.کيف به اين گندگی رو بذا از شرش خلاص شم اول.اين من بودم که شروع کردم.اصن خودمم باعثش شدم ديگه.تو که کسل بودی.نکن.لوس.بيا اينم از 30 دی.حالا حرف حرف کيه؟دلت خنک شد.خود خرم هم لابد دلم خنک شده که ميخندم اينجورکی دارم وا ميرم هی.نور دو تا چراغ کنار هم به فاصلهٔ مشخص.صدا.نفس.سکوت.عزيزم گلم خوشگلم آفرين.بلد باش بزنی به گيجی به بيخيالی.ياد بگير.خودش يه هنره.از کدوم طرف برم.بپيچ.چقد خوب شدی.چقد ناز شدی از نگاهم.چقدددر خواستنی.امروز 30 دی بود.وای خدايا کجام من.سکوت.فکرشو ميکردی.اصلاً فکرشم نميکردم که يه روز...آخی.ساعت هفت که قرار داشتی که.نه بش گفتم تماس ميگيرم باش.کدوم خيابون.مرسی عزيزم.خوش گذشت.فراموش نميکنم.گوشيم شارژ نداره.باشه تا شب.30 دی.من خوب.من خيس.من ناکجا.من کجا.کجا.چی شد چی بود اينی که تجربه کردم.30 دی.هر چی بود يه سری رؤيا حقيقی شد.عين حقيقت.تو باورت ميشه.نونوايی هنوز داره نون ميپزه.همه چی عاديه.30 دی.چه باک.اينهمه 30 دی ميآد و ميره.خدايا نميگم ببخش چون حقی رو ضايع نکردم،اگه کردم تو ببخش.اما ميگم مرسی خدا.آدما احمق، منم احمق.آخيش.يه کم دارم آدم ميشم.مرسی خدا.
من برنده ام.
| لینک | یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |
سهراب عزيز در نوشتهٔ اخيرش،مطلب جالبی نوشته که برای همه آدما توی جامعهٔ ما، به نظرم، جای تأمل داره.
http://aflatoun.blogfa.com/post-15.aspx
| لینک | پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥ - مرجان خ.ن |

