وحی گون

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

I

N

S

P

I

R

A

T

I

O

N

ديروز بعد از مدت ها باز اين حالت رو حس کردم، با تموم وجودم، با قلبم که نشانه های عجيب اما آشنايی ميفرستاد و با تنم که ميلرزيد.

ميدونم يه دليلی داشت، يه رابطه اي بود بين تموم اون دعاها و ذکر گفتن های سه ساعته من، با اون تصادف.

شرمنده شدم از تموم اون شک های مسخره، وقتی ديدم بی پروا وسط امانيه وسط اون همه غريبه گريه ميکنم و ميلرزم و جيغ ميزنم و ميگم يا حسين...

من! منی که ظهر قلبم به اون مجلس ايمان نداشت، اما نشسته بودم و فقط و فقط برای خودم دعا ميکردم. برای اين صدتا مرجان عاقل و احمق، عاشق و متنفر، راهبه و فاحشه، قديس و کافر...که لحظه به لحظه در حال جنگند درون من.دعا ميکردم برای خودم.

ولی خدا به من فهموند... که خيلی کوچيکم، خيلی کوچيک، خيلی کوچيک...

خود خودش بود، شک ندارم که داشت با من حرف ميزد. تکونم ميداد و ميگفت نگاه کن. نگاه کن مرجان! وقتی اون پسر رو ديدم که يهو اومد جلوی ماشين و عوض اينکه بره کنار همونجا ايستاد. وقتی ماشين کوبيد بهش. وقتی به سر خورد تو شيشه و شيشه خونی شد. وقتی کشيده شد رو کاپوت و افتاد رو زمين و جمع شد و لرزيد و بعد آروم شد...

برای من خيلی حرف ها داشت. من که ظهر صدها بار صداش زدم که کجايی؟کجا کجا کجا... منو ببين،که گم شده ام! من گم شدم. گم شدم...

و جوابم رو داد. خودم ديدم. خودم شنيدم. با تموم وجودم، با قلبم که نشانه های عجيب اما آشنايی ميفرستاد و با تنم که ميلرزيد.

 

 

 

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی

گفتیکه منم با تو وليکن تو نقابی

 

فرياد کشيدم

تو کجايی تو کجايی ؟؟؟

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بيابی

 

گفتم که عطش ميکشدم در تب صحرا

گفتا که مجوی آب و عطش باش سراپا

 

گفتم که نشانم بده گر چشمه اي آنجاست

گفتی چو شدی تشنه ترين قلب تو درياست

 

گفتم که در اين راه کو نقطه آغاز؟

گفتی که تويی تو خود پاسخ اين راز./

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
zikki

هه، اينجا چه خوشگل شده :)) از اين حس مس ها ، ما رو هم گاهی ميگيره٬ بيخيالش ميشيم.فعلا...

nazanin

akhe dokhtar in che etefaghaiie ke vase to miofte!albate vase manam miofte vali ye joor dige !shayad age male mano beshnavi ashket dar biad vali man tarjih midam chizi azashoon nagam!faghat ba cheshmaye khodam daram mibinam ke cheghadr sabram ziad shode cheghadr avaz shodam! vaghti oomadam too webloget tajob kardam ,fekr kardam eshtebah oomadam!!!khoshkel shode,mobarake!

دوستي آشنا

اگر بدنبال کسب درامد از اينترنت هستی به اين وبلاگ سری بزن

niloo

salam khanomi..akheii che ehsasii...to in ayam hamishe adam halo havay digey dare..ghalebe webloget khili mah shode..hamishe khandono shad bashi khanomii...

tik

سلام مرجان جان قالب نو مبارک . درباره نوشتت در حدی نيستم نظر بدم

*مرغ--دريايی*

سلام مرجان جان،،،باور کن هنوز کامل سرم خلوت نشده،هنوز امتحان دارم و درگيرم،اما هميشه به يادت هستم دوست جون،،، اين نوشته ات واقعی بود؟؟؟؟؟؟همه موهای تنم سيخ شد،،چقدر سخته ديدن چنين صحنه اي :((

کوروش

سلام مرمر گل. دو سه بار اومدم اينجا، يه چيزى بنويسم ولى چيزى به ذهنم نرسيد. اول اين که براى اين واقعه فقط مى تونم بگم متأسفم. در مورد دوستات هم بايد بگم حسوديم ميشه!!

Anna

چه اتفاقی افتاده !

bangooli

تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز...