عمو ميخواست همه ی کتابای کتابخونه ی قديمی شو يکجا بفروشه. قبل از اينکه اون آشناش از کتابفروشی بياد برای بردن کتابها، به من زنگ زد که اگه چيزی ميخوام برم بردارم. ديشب رفتم چندتايی از کتابا رو آوردم، از کامو، هدايت، احمد محمود...با چاپ قديمی و برگه های کاهی.دوس داشتنی هستن، نميدونم چرا انقدر.نزديک به آخر ماهه، دوست دارم بدونم مدير آموزشگاه محل کار جديدم، دقيقاً چقدر مد نظرشه بهمون بده...هرچقدر باشه می ارزه،اونقد که اين يک ماه روحيه م با اين کار خوب شده.تمرين خوش اخلاقيه انگار، جالبه.احساس موفقيتی که توی اين کار ميکنم هم خيلی برام جالبه. با تدريس خيلی فرق داره.يه هفته ای ميشه که با الهه شروع کرديم به خوندن برای ارشد.به اميد رسيدن به هدف.اوضاع خوبه،کمی زياد انگار.برگشتم به اون روزها که همه رو دوست داشتم الکی،به اون روزای خوب که با سيمين دمخور بودم خيلی،به آرامش گذشته ام.

دارم فکر ميکنم که اگر بخوام و به باور برسم، خدا صد برابر الان دوستم خواهد داشت...چه توی بلندی های زندگی باشم،چه توی پستی ها. فقط بايد خواست.

/ 3 نظر / 3 بازدید
بنگولی

اييييييييييييی! خب نمی شد عمو يه خبرم به ما بده؟!!!

علی حسین خانی

سلام مرجان منو ببخش ، یکم سرم شلوغ و پلوغ شده ، ولی بزودی و در اولین فرصت جواب ایمیلت رو خواهم داد ... . ممنون از بابت ایمیل و لطفت ... . موفق و شاد باشی

nilo

سلام عزيزم اميل به دستم رسيد،يه دنيا تشکر خانمی منم خوبم مرسی بهت زنگ زدم ولی نشد که نشد خيلی گرفتم بازم فايده نداشت خيلی خيلی خيلی خوشحالم که با کارت مشغولی و راضی هستی. انشاا... امسال هم زدی تو گوش فوق و.....ديگه دست راستو بايد بزنی تو سرم خوش و سلامت باشی مرجان جونم