جبر. اختيار. جبر.

"زندگی" معنای ديگری پيدا ميکند، وقتی سايه ی يک بيماری بی درمان بالای سرت باشد. معنای خوب يا معنای بد...نميدانم، فقط ميدانم بيشتر به باور ميرساندت که جبر اساسی ترين پايه ی اين دنياست،اگر ايمان داشته باشی. بماند که از آن دنيا هم بی خبرم هنوز،و بسيار! و از آينده هم. و از دردهای کشيده و نکشيده. و لذت عشق بازی های نکرده. و گريه ها و خنده های بيرنگ و رنگی. و فکرهای کرده و نکرده. و آرزوهای رسيده و نرسيده. و آرزوهای رسيده و نرسيده. و آرزوهای رسيده و نرسيده... و نادانی و بی انتها نادانی من. روشنم کن خدا. اين هم از عشقت است؟ بگو. رهايم کن. صدایت چه دور شده... بلندتر حرف بزن!

/ 0 نظر / 8 بازدید