ما ... هيچ

- خب؟ بعد هم که پيش می روم. گاهی آرام. گاهی تند. هی پيروزی. هی شکست. هی شادی. هی غم. بعد برای هزارمين بار با خودم فکر ميکنم پشت اين همه پيروزی و شکست، اينهمه شادی و غم، يک بهانه ای بايد باشد، يک دليل، يک هدف، يک چيزی مهم تر از همه ی اين چيزها. و فکر اينکه انگار روح ياغی ام را هيچ چيز ارضا نميکند. بعد هم يک روز از مبارزه خسته ميشوم و کاری ميکنم از نوع تسليم. به همين سادگی. مثل هميشه. بعد هی خودم را قانع ميکنم که اين عاقلانه ترين کار بود.خفه شويد  مرجان ها، اينجا من حکم ميرانم. بعد خودم هم نمی فهمم و هی فيلم بازی ميکنم و همه و همه هم هی باور ميکنند همه چيز را. حتی خودم! بعد بکارتی که از فلسفه اش هيچ نفهميدم در يک آتش ميسوزد و خاکستر ميشود. بعد من که سالها خودم را به مناطق قطبی سرزمين عشاق تبعيد کرده بودم حس ميکنم تن منجمدم را حرارت اين آتش به حيات برميگرداند. باز ياد آن هدف نهايی می افتم. بعد خيال ميکنم اين ذوب شدن يخ در آتش، يعنی همان عشق بازی. به خودم می قبولانم که نهايتش همين بود، راهبه که نشدم! تلقين کردنم هم که خوب بوده هميشه. بعد تر ها می فهمم خيلی جاها اشتباه کردم. بعد هم باز هی پيش ميروم. هی پيروزی. هی شکست. هی شادی. هی غم... خب؟

- ...

- ...

- خب

- هيچ. با خودم بودم.

/ 6 نظر / 4 بازدید
سيد

شما هم وبلاگ جالب و پرمحتوايی داريد. خوشحال شدم از آشنايی با شما

lir3za@

در اشتیاغ سوختم در این ماتم طولانی برای همیشه می مانیم تا دوباره بمیریم با شیرین ترین دردها

نازنين

enghadr doost daram bedoonam in marjan ha kian!!!!bodo bia ye shere bahal daram!

مهدی(باغ آلبالو)

خوب./...بخوای يا نخوای هيچ وقت دليل محکمی پيدا نميکنی...اگه پيدا کنی هم يه روز خيلی نزديک دليلت باطل ميشه...شايد بايد عادت کنيم به زندگی بی دليل...بی چون و چرا....تکراری....

الف - ب

مرجان عزيز ... الفی تموم شد ... ببخش . اولين باريه که برای پستی بدون اينکه بخونمش کامنت ميزارم ...