شنبه، 1 مهر، 1385

اين اولين ماه مهری ست که، بعد از شانزده سال متوالی البته، ديگر برای من رنگ و بوی يک "آغاز" را ندارد.

زمان ميگذرد و خيالش هم نيست که من کجای آن پرسه ميزنم. خيالش نيست که من شادم يا غمگين. خيالش نيست که من دورم يا نزديک. خيالش نيست که من کلاس اول دبستان هستم، يا آخر دبيرستان. خيالش نيست که من هر ماه پريود ميشوم يا نميشوم. خيالش نيست که من عاشق هستم يا نيستم. خيالش نيست که چه در خيال من هست، يا نيست... راه خودش را ميرود همانطور که قرن ها رفته و خواهد رفت.

زندگیمنهمدرجرياناست،درآغوش همينزمان. تکّه ای از ابديت هستم من. بی مرز. جاويد. خدايی...

چه باک از بيش و کم اين زندگی؟

/ 10 نظر / 7 بازدید
کوروش

يه چيزايى نوشتم، خيلى نيست تا بعد که فرصت بيشترى داشته باشم. در ضمن خيلى سخت نگير …

nilo

سلام مرجان جونم.. خوبی خانمی؟؟ ما خودمونم،بعضی وقتا خودمونو جا ميزاريم چه برسه به زمان که ديگه دست منو تو نيستش ولی عالم خودشو داره ها بعد 16 سال..

علی حسین خانی

سلام مرجان نه متاسفانه من ایمیل ایشون رو ندارم . ولی اگر تماسی داشت یا به من سری زد ، حتما ً سعی می کنم یه آدرسی ازش بگیرم و خبرت کنم . شاد باشی

کوروش

ميل‌باکست رو چک کن

آنا

سلام دوست من ، مرجان فکر نکنم تا حالا بهت گفته باشم خيلی قشنگ می نويسی. دويتت دارم

پسر خورشيد (در دفاع از روشنفکران)

درود دور زمانی اين انسانها بودند که تسليم زمان و مکان می شدند اما اکنون اين ما هستيم که افسار زمان را در دست گرفتيم و ماييم که او را هدايت می کنيم آنطور که خود می پسنديم گرچه گاهی اوقات موجبات بد قلغی را فراهم می آورد اما باز هم ساربان ماييم . و باز هم مولانا و مثبت نگریش : خوشتر از جان چه بود جان برود باك مدار *** غم رفتن چه خوري چون به از آن مي‌آيد بدرود

ايمان

و اما زمان..جز چروک کردن پوست تو و يائسه کردن تو و شکستن دل تو و از ياد بردن تو کاری بلد نيست!!

بهروز

خوش اومدی. رسيدن بخير. مساوی که نميشه ولی مستدام باشی.

حسام

سلام. فقط... زندگی همان اتفاقی است که خودت موجبش ميشوی. واگر زندگی با تو سر ناسازگاری ندارد :تو با او سازش کن.