يه عاشقی بود که يه روز...

يکیازبزرگترينآرزوهایمندرتمامسالهایعمرمهميشهاينبودهکهبتونمبرمبهيکیازکنسرتهای "ابی"،آقایصدا... حالاشنيدمکلّیکمکارشدهوحتیيکیازدوستانکهکاناداهستشميگفتاينهفتهاونجاکنسرتخداحافظيشروبرگزارميکنهانگار... خباينهمرفتکنارآرزوهایديگه.

مسئله ناتوانی نيست واسه من، مسئله بی انگيزگيه. هيچی نيست اين وسط که بخوام بياويزم بهش. هيچکی از "آويزون بودن" خوشش نميآد، و من هم. اما وقتی گزينهٔ هم تراز بعدی "تعليق" باشه، به ناچار دستای خسته و لرزونت تو هوا به چيزی خواهند آويخت.

که تو مدتهاست اون آدم قبلی نيستی، دخترک.

پونه می ريخت تو دامنش، تا مادرش چادر کنه

میرفتکهازبویعلفتمامشهروپرکنه

غافل از اينکه راهشو جادوگره دزديده بود

رو صورت خورشيد خانم، خط سياه کشيده بود...

/ 0 نظر / 8 بازدید