به همين سادگی

 

ديشب ياد اون روز افتادم که پوريا اينا اومده بودن اهواز، من تازه رسيده بودم دانشگاه و کسی از بچه ها هم نبود.چقدر از ديدن هم خوش حال شديم. بش ميگفتم يادته چقدر می خنديديم... سراغ همه  ی بچه ها رو گرفت. ميترا و سمانه و... ميگفت محمد آدرس وبلاگت رو واسه همه فرستاده و خلاصه هر از گاهی ميخونيم نوشته هاتو...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بعديادسالاولافتادم،يادالکیخوشبودنهامون. اونوقتاکهبوفهیدانشگاهمختلطبود،دمبهساعتهميکیميخواستبايکیديگهدوستشه. ياداوننردههاکهچقدرکنارشمیايستاديم .چقدر احمق بوديم. و راحت هم زندگی ميکرديم. بعديادهمهیبچهها...

روزای خوب و بد.

 

همهاشتمومشد.

فرداآخرينروزهکهميريمکلاس .درسايی که بيشتر ديوونه م کرد...تاآخرماهامتحاناروهمميديموهمهچيزتمومميشه. کلدورهیدانشجوييم. البتهاگههمهروپاسکنم!

بعد منم ميشم يه ليسانسه عين همه ی اونای ديگه. بعد همه ی بچه ها پخش و پلا ميشن و هر کی ميره دنبال زندگيش.

بههمينسادگی./

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
الف-ب

چقدر می ترسم از این روز ... چقدر تلخه ... راستی ... من هم ... مدت هاست که به آرامي آغاز به مردن کرده ام ...

محبوبه

سلام وبلاگ خیلی جالبی دارید امیدوارم موفق باشید خوشحال میشم به وبلاگ من هم سری بزنید. بای

تماشاگه راز

اين که چيزی نيست.. .. من يکی رو می شناسم که اون هم همين ترم درسش تموم می شه و تموم می شه.............

مامان تينا و سينا

خسته نباشيد . الهی هميشه موفق باشيد . فارغ التحصيليتون رو هم تبريک ميگم .

...

...

شهاب

اگه نخوايد تموم نميشه.....ما هم يه کلاس ۳۰ نفره بوديم.....و تقريبا ۴ سال پيش فارغ التحصيل شديم....ولی هنوزم حداقل ۱۴،۱۵ نفرمون با هم در ارتباطيم....