ياد

سر انگشتانم چشمان مهربانت را ميخواهند. همان چشمانی که ميگفتی: برای تو، دلبرکم... گوشه ی چشمهات، آنجا که رديف مژه هات فر ميخورد...

می گفتی: تو بيشتر از اونی که بدونی، خوبی. می گفتم: با تو احساس فرشته بودن می کنم. می گفتی: من با تو احساس بودن می کنم./يادت هست؟ می گفتم: هوای دلم رو داشته باش، من هم هوای دلت رو دارم. می گفتی: من هوای دلت رو دارم، اما تو نمی خواد هوای دل منو داشته باشی. عاشقم کن، اونقدر که بی تو با عشقت خوش باشم./پس چرا خوش نيستی؟/ببين. هم خوشی ات تقصير من است و هم ناخوشی ات./خوب بودن اين است؟/ميدانی، هنوز هم فکر می کنم تا ابد دوستت دارم يعنی چه؟ هنوز هم يادم نمی آيد گفتی چند سال منتظرت بمانم تا دکترای فلسفه ات را بگيری و برگردی. خودت هم يادت نمی آيد. هنوز گاهی فکر ميکنم به اينکه سهم ما واقعاً همينقدر کم بود؟ يا خودمان نخواستيم؟/گفتی: من سهمم رو گرفتم، اونم اينهمه عشقی بود که بهم دادی./راست می گفتی؟/من مثل تو فکر نمی کنم. من که سهمم را نگرفتم. سهمم را تمام و کمال. من سهمم را از هيچ چيز نگرفتم...

چرا تر شد انگشتم... گريه می کنی باز؟

/ 0 نظر / 2 بازدید