هميشه روز تولدم دلم می گيره.شده به اندازه ی دو قطره اشک! ولی اقلاً يه زمان کوتاهی از روز رو با خودمم. مثل ديشب که با خدا حرف ميزدم.شايدم با خودم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

واسه اون سالی از زندگيم که برای هميشه ميميره... واسه خاطر حساب کتاب های هميشگيم از زندگی، از اون چه که ميخواستم و فکر به اينکه کجام و تا کجای راه رو اومدم... فکر به خوبی و بدی، درستی و نادرستی...

و اکثر اوقات به جواب هم می رسم. معتقدم خداست که بهم پاسخ ميده. مثل پارسال که يه فيلم عجيب معلوم نيست از کجا گيرم اومد نگاه کردم و عجب تکونم داد. مثل ديشب که خواب خدا رو ديدم!

هنوزم چيز دقيقی از جزييات خوابم يادم نمياد، فقط ميدونم که يه جا تنها بودم، يه جای عجيب که مثل يه درياچه بود ولی سقف داشت،انگار که تو يه غار باشه، اطرافش هم باغ بود و سرسبز. صحنه اش يادمه ولی نميتونم تشخيص بدم شب بود يا روز. گرگ و ميش بود هوا،و نميدونم روشنايی از کجا می اومد. من تنها بودم. نشسته بودم کنار اون درياچه هه انگار.پشت سرم رو هم اصلاً يادم نمياد. اونی که بعد تو خواب فهميدم خداست وسط آبها بود. شبيه يه پيرمرد بود. با موها و ريش بلند سفيد. انگار رفته بودم اونجا که فقط دعا کنم، نميدونم دقيق،ولی بيتاب بودم. خيلی. درست مثل حالی که ديروز داشتم، تمام روز حتی وقتی دوستام زنگ ميزدن و تبريک ميگفتن تولدم رو... بعد مثل اينکه به يه کسی التماس کنی به پاش بيفتی که بهت نظر کنه و جوابتو بده،تو اون حال بودم که وسط آبها ظاهر شد و بی اينکه بگه:چته؟ براش گفتم که نجاتم بده.ناله ميکردم از شدت التماس، و نميدونم از کجا فهميدم که خداست، بهم گفت برو، ديگه مشکلی نداری...شايد هم اصلاً نگفت و اينو قلباً دريافت کردم.

من گريه ميکردم،اونقدر شديد که همه ی تنم تکون ميخورد.نميدونم چه مدت تنها تو اون محيط عجيب گريه کردم و خوابم چقدر طول کشيد...

ولی از اون خواب های عجيب بود که سالی يک بار هم به ندرت سراغم مياد…

 

راستی فردا آخرين امتحانه. آخرين روز از دوران دانشجوييم...

 

 

 

پی نوشت:

کفر نميگم و اين حرف ها رو فقط برای اين مينويسم که محتويات ذهنم رو ساماندهی کنم. نه برای خوندن ديگران و نه هيچ چيز ديگه.

/ 10 نظر / 5 بازدید
هيچ کس

نوشته هات از جنس خوبه...از جنس زيبا... نوشته هات خوندنی نيست... فقط بايد بود و ديد... به من سر بزن نو بی انتها ترين شب بيدارم و منتظر...

مریم

سلام... تولدت مبارک.. فارغ التحصيليت هم همينطور که نزديکه از حالا مبارک.

مریم

هنوز نرسيدم همه وبلاگتو بخونم اما خوشم اومده... راستی من اهوازی نيستم!

مریم

با مستور تو اينترنت آشنا شدم و بعد هم طرفدارش. بيشتر کتابهاشو خوندم. اما کلا سخت گسر ميان. بهم ايميل بزن و بگو کدومشو می خوای پيدا کنم برات بفرستم.. می دونی آخه تو خود نشر ها هم پيدا نمی شه. اما سعی می کنم برات پيدا کنم.

nilo

سلام مرجان جونم الهی هميشه وجودت در آرامش باشه خانمی دلت شاد،لبت خندون عزيزم Miss you

pasargad

یه تبریک دیگه واسه فارغ التحصیلی. ایشالا دوره های بالاتر......... بازم خوبه که خدا تو خواب تو میاد، طرف خواب من که اصلا پیداش نمیشه . البته گاهی اوقات کسانی میان تو خوابم که فکر میکنم نماینده خدا هستن............ نماینده؟؟

سعاد

سلام ممنون که به وبلاگ من سر زديد ولی من شما رو نمی شناسم می شه برام بنويسيد از کجا دونستيد من خوزستانيم ؟ و چرا منو رفيق صدا کرديد؟؟ متشکرم

majid

salam marjan khanoom tavallodet mobarak va fareghottahsilit khabetam kheyr bashe khanoomi !

شهاب

آخرين امتحان چطور بود ؟.....راستی..خوش به حالت که خدا لااقل تو خواب بهت ميگه ديگه مشکلی نداری....

..::{پراكنده}::..

بلند بلند فکر کردن ايده خوبيه، اما ممکنه ديگرانی ايده های خام ما رو بشنون که جنبه شنيدنش رو ندارن! .... هرچند، جنبه نداشته باشن، مهم نيست .....