سفر تهران خوب بود. نمايشگاه هم.کتابايی که مد نظرم بود رو نخريدم يعنی فرصت نشد بگردم دنبالشون،اما خب در کل خوب بود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فعلاً کمی با خودم تنهام.بعد از مدت ها...

فکر سرطان هم ول کن نيست.نه اينکه از مرگ بترسم يا وابستگی ای به اين دنيا داشته باشم، فقط از ماهيتش بيزارم.يه حس حماقتی بم ميده که اين شش هفت سال چرا اصلاً نگرانش نبودم.اگه يه وقتی بياد سراغم که زندگی يه عده ديگه هم قاطی زندگی من باشه چی؟

يا اينکه اگه اين راه رو نميرفتم الان چطور بودم، چه وضعی داشتم...خدا ميدونه. باز هم جای شکر هست.ميفهمم.

اما چرا انقدر اجبار هست؟ فکر ميکنم به اينکه اگر قرار بود خودم برای زندگی خودم(به معنای واقعی) تصميم بگيرم، چقدر با الان متفاوت بود زندگيم. چقدر راحت تر ميتونستم خدا رو حس کنم...

ولی انگار چاره ای نيست.واقعاً مجبوريم.به هزار دليل.

 

من چقدر اين دو  سه  سال تغيير کردم...

چقدر احساس پيری ميکنم...

 

ولی اگر اميد نداشتم الان اينجا نبودم. اوهوم. بايد صادق بود.

هنوز خيلی چيزا هست که لذت داره و بهم آرامش ميده. خيلی چيزای ساده مث شعرای سهراب.هنوز خيلی چيزا هست که تجربه نکردم.

يادم نره./

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
ترسا

نمی دانم چرا همیشه وقتی درگیر یک ضرورت تحمیلی ناگهانی می شوم همراه با شتاب زدگی کلی انرژی مثبت می گیرم. می دانی روزمرگی ما آدم ها توفیر زیادی با مرگ ندارد. شاید کمی اغراق باشد اما خیلی وقت است که لحظه هام دیگرخوشایند نیست. آرزوی روزهای پر امید برای خودم برای تو.

nosteradamos

خوشحالم از اينکه به من سر زدی موفق باشی

...